حج

از خدا خيلی ممنونم که من و دعوت کرد. اصلا حدس هم نمی زدم خونش انقدر خوب باشد.

اگر ميدونستم زوتر ميرفتم......

هر کی نره از کفش رفته رفيق////

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥

فارسی است؟

شاد باش به همه تماشاچيان...

دوستتون داريم.......

من و اون!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٥

آخر سال

واقعا خيلی زود ميگذره....

انگار همين يک ماه پيش بود کارت تبريک نوروز ۸۴ رو می نوشتم.

ديروز داشتم کارت های امسال رو می نوشتم. برادرم گفت چه حوصله ای داری.
کارت الکترونيک بفرست. اون رو هم هميشه می فرستم،

باور کنيد هرگز کارت ايميلی (که زياد ازش خوشم نمی ياد) مثل کارتی نيست که پست چی می آره دم خونه.
کم کم همه دارن خط رو فراموش می کنن. کسی به خوش خط بودن اهميت نميده. اين برای زبان فارسی خيلی خطرناکه. خواهش ميکنم برای هم کارت تبريک واقعی بفرستين، حداقل برای کسانی که ايران نيستن و دلشون پر ميکشه برای اينجا ، خط فارسی و ايران.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٤

تبريک

فکر ميکنم اگر تبريک کريسمس به همه بگم خوبه.

پس تبريک!   

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳۸٤

تصميم

روزگار مهربان نيست.

از رود صدای آب نمی آيد.

صدای خش خش برگ زير پايم شنيده نمی شود.

آبی دريا سياه شده است.

و آفتاب بر من نمی تابد.

پس بيا مهربانی را فراموش کنيم و برای کسی چراغ نبريم.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٤

نياز

از رود گذشتم

و دو بيد نظاره گر بودند.

آوايی خوش شنيدم. دو بيد عاشق با چشمانم گفتند:

نياز نيست. سخن نيست و اشک نيست.

تنها راز است.... پس راز را نگه دار.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ،۱۳۸٤

خاطره عمر فانی

هميشه سالگردها عزيزند. خصوصا وقتی يه خاطره خيلی خوب برات باقی مونده باشه و هر سال همون روز يادش بيفتی. يعنی خودت هم نخواهی يادش ميفتی.

و غم انگيز اينه که کسی که باهاش خاطره داری ديگه نباشه.

وقتی ما منزل قبلی بوديم يعنی حدود ۱۰ سال پيش يه دوست خيلی خوب اونجا داشتم. اول دوست خواهرم بود ولی ديديم انگار روحيه ما بيشتر بهم می خوره. خلاصه ما خيلی بيشتر صميمی شديم. خيلی دوران خوبی بود. من دانشجو بودم و اون دانش آموز. گاهی عصر که حوصلمون سر ميرفت ميرفتيم قدم ميزديم و از آرزوهای آيندمون می گفتيم. اون ميگفت حتما يه روزی از ايران ميره و من ميگفتم شايد برم. و هزار آرزو و اميد ديگه.....

منزل هم زياد ميرفتيم. با مامانش هم دوست بودم !!!

او بالاخره از ايران رفت. ازدواج کرد و رفت.

حتما ميدونين چقدر برای من سخت بود..... تا مدتها تو دلم باهاش حرف ميزدم ولی خوشحال بودم که به آرزوش رسيد.

ديروز سالگرد رفتنش بود.

الان فکر ميکنم دوستی هايی که به خاطر طمع بدست آوردن چيزی نباشه و فقط از روی مهر و صداقت باشه هميشه ميمونه. الان کم پيدا ميشه ولی پيدا ميشه و پاينده.

به اميد ديدار هرچه زودترش.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ مهر ،۱۳۸٤

کل هستی

معتقدم که يکايک ما در اين زندگی در حال مبارزه  و تلاش برای درک و شناخت رابطه مان با کل هستی هستيم.

همگی آرزومنديم تا احساس کنيم بخشی از اين کائنات هستيم که در آن زندگی ميکنيم و نه چيزی جدای آن.

اين اشتياق روحی ماست که به گونه ای با منبعی متعالی از قدرت و معنويت متصل شويم.

ما کودکانی هستيم با اندامی بزرگسالانه ، با اين حسرت و آرزو که دوستمان بدارند، پذيرفته شويم و کامل باشيم. اين اشتياق نوع بشر است که با آنانی که در کنار اويند مرتبط می شود.

 

از: خانم دی لنجليس

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٤

يه تشکر بروز شده

سلام به همه دوستام،

ديدين چه بلاگ قشنگی شده؟

زحمتش رو پدرام و امير عزيز کشيدن. خيلی به من لطف کردن. ازشون خيلی مرسی..

لينکشون تو لينکدونی هست..

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٤

افسانه ای برای خواباندن بزرگسالان

اژدها به شازده خانوم گفت:

   - وقتی ولت ميکنم که موهات رنگ دندونات شده باشه.

شازده خانوم خنديد و اژدها ديد که دندوناش سياهن.

دريغ که شازده خانوم هرگز نمی دونست اژدها به قولش عمل نمی کنه.

 

از بلاگ ؛داستانها و يادداشتها؛

storiesandnotes.blogspot.com

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ تیر ،۱۳۸٤

خوشبختی

چند سال بی کار بود. يعنی کاری داشت که از بی کاری بدتر بود.

هميشه دوست داشت ثروتمند بشه. مثل بقيه ای که خودش ميديد و از نظرش خوشبخت بودن. خونه و ويلا و ماشين مدل بالا می خواست.

دوستی بهش پيشنهاد کار داد. کاری متفاوت با درآمد زياد. احتياج به تخصص خاصی نداشت. فقط وقت آزاد و پشتکار لازم داشت. به نظرش اين يک فرصت طلايی اومد. رفت دنبال کار جديد و همه وقتش را صرف کرد؛ از تفريحاتش زد و همه توانش رو به کار گرفت تا موفق بشه. اون به کارش عشق داشت. و تنها عشق ميتونه قوی ترين انگيزه برای هر چيزی باشه؛ حتی گذر از خود.

و موفق شد. به هدفش رسيد. پولدار شد. همه چيز خريد. رويای شخصيش به واقعيت پيوست و احساس خوشبختی کرد.

اما هرگز متوجه نشد در قبال چيزی که اون بدست آورده ديگران چه ها بدست آورده اند و او يکی از هزاران نردبان ترقی ديگران بوده است.

اگر می فهميد باز هم اين کار رو انجام ميداد. چون به هدفش ايمان داشت. چون می خواست پولدار بشه و هدف وسيله اش رو توجيه ميکرد.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤

زهير

زهير نام جديد ترين اثر کوئيلو است.

مثل کتابهای قبليش است. يعنی کلمات جان دارند و با روح صحبت ميکنند.

خيلی روان ترجمه شده و از جملاتی استفاده کرده که خودش با روح آنها زندگی کرده و به همين دليل بسيار با روح ما ارتباط برقرار ميکنه.

کتاب قطور نيست و وقت زيادی برای خواندن نمی خواهد. اگر فقط دو روز وقت دارين حتما بخونيدش لطفا........

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٤

يه مطلب عادی


اين دفعه قصد دارم يه مطلب عادی و روزمره بنويسم و از بزرگان کمی دوری کنم...

پنج شنبه گذشته مهمونی دعوت بودم و چون از ظهر با دوستم قرار داشتم و نميرسيدم کارهای شخصيم رو انجام بدم تصميم گرفتم برم آرايشگاه. ( البته، اين دوستم انقدر برام ارزش داره که هرکاری حاضرم براش انجام بدم.)

 خانمی که مانيکور انجام ميداد گفت ، خانم معلومه شما مجردی. چون خيلی رنگ و روت خوبه و حوصله و وقت زيادی برای خودت داری. خيلی هم سر حالی !!!!

من نميدونم چطور در عرض يک ربع اين طور قاطعانه قضاوت کرد.

آخه نميدونست من پنج روز هفته فول تايم کار ميکنم و بعد هم کلاس ميرم ، اون هم دو تا....

تا حالا هم اين طور مفصل مانيکور نکردم. تازه ، رنگم هم پريده بود چون سه شب بود پشت سر هم کابوس ميديدم !!!!!! خيلی هم سر حال نبودم.....

حالا خدا ميدونه چه فکرهای ديگه ای هم کرده و نگفته ؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

آرزو


/// همه ما در تکميل آرزوهايمان شکست می خوريم. اما شکست ما در برابر نا ممکن ها

با شکوه و ارزشمندند.///           ويليام فاکنر

بدون آرزو بودن تهی بودن و نباتی شدن است.. و من فکر ميکنم هرچه آرزوهای ما سترگ و دست نيافتنی تر باشد و برای آن بيشتر تلاش کنيم صيقلی تر ميشويم.

به شرط آنکه صيقلی شدن، روحمان را طوری جلا ندهد که يک عمر از برق آن بسوزيم.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

///ميگن شيشه ها احساس ندارن. اما وقتی بخار گرفته بود، روی اون نوشته بود:

دوستت دارم..........

و آرام آرام گريه کرد. ///

ميدانم پاداشی پس از نوروز گرفته ام. پاداش يک خدمت..
و عميقا احساس ميکنم لطف يار قابل پيش بينی و سپاس نيست.

ای يگانه، همواره تو را دارم....... و تو را لمس ميکنم. و هرگاه به طبيعت ميروم نور تو بر من ميتابد و مست ذات ميشوم.

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٤

فيلسوفی گفته...


///آدمی پس از ازدواج يا خوشبخت ميشود يا فيلسوف.///

پس در هر دو حالت بهتره ازدواج کنيم؟؟؟؟؟؟؟!!!!! 

از تمام دوستای گلم که کامنتهای بسيار زيبايی برام نوشتن سپاسگزارم. 

اميدوارم همگی سالی بسيار پربار داشته باشين... پر از باری که خودتون آرزوش رو دارين. سال تحويل به ياد همتون هستم و براتون آرزوی بهترينهارو دارم.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۳

فهميدي؟؟


///چرا هيچوقت مرا نفهميدي؟ يعنی من از معادلات پيچيده رياضی که به

 راحتی حلشان ميکردی سخت تر بودم؟ مطمئنم که نه. من بسيارساده

بودم و تو تبحری در حل سادگيها نداشتی.///

 

پ.ن: شايد اين مطلب رو از يه بلاگ نوشته باشم، پس با اجازه!!!!

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸۳

مهارت

///نشانه مهارت دانستن بيشترينها در مورد کوچکترين هاست.///

دوستان خوبم. من به اين جمله خيلی فکر کردم. دلم می خواهد نظر شما رو هم بدونم. ممنونم که مثل هميشه با نظرات زيباتون به من کمک ميکنيد انسان بهتری شوم.

در ضمن ولنتاين همتون مبارک.   

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۳

فاصله


/// فاصله بين انگشتان ما برای پر شدن بوسيله انگشتان ديگری آفريده شده اند.///

منتظر بودم. منتظر مهربانان... تا انگشتانشان برايم نشان محبت باشد و نگاهشان نشان مهر...

و چشمانشان عظمت و پاکی دريارا برايم هديه آورد.

و يافتم.

آنان با انگشتان گرم آمدند و نگاه پر مهر... و اين برايم کافی بود تا دريابم قلبشان به وسعت درياست و درياها...

خنديديم... مهربان شديم... عاشق شديم... گذشتيم... لبخند زديم... و يکی شديم.

و اکنون ميدانم قلبش آرام و نگاهش بی غش است.

يگانه ام را می گويم.

و همين مرا بس است.

روحش را می کاوم تا دريابم کيست و کيستم.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳

کلمات قصار

///کاش با دونستن اينکه زبون مشترکمون فارسيه، می تونستيم مطمئن باشيم که زبون همديگرو می فهميم. ///

///کار دل ما از نگه يار برآيد             مدهوشی و مستی همه در لذت تن نيست///

و اين هم از خودم:

چرا دست در دست هم نداريم؟ مگر ما از جنس هم نيستيم؟ جنس بشر.

غير از اين است که نيازهای مشترک داريم؟ غير از اين است که فقط ما می توانيم به انسان ديگری محبت و لذت و حس يگانگی بدهيم؟ پس چرا بيگانگی و غرور؟ چرا مستی و مدهوشي؟

تا وقتی عشق هست چرا بيگانگي؟ تا وقتی مهربانی هست چرا تکبر؟ تا وقتی زلال هست چرا آب گل آلود؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ دی ،۱۳۸۳

از خانم وکيلی

وقتی ذهن انسان مثل زلزله نگاری خطاناپذير کوچک ترين نامردميها را ثبت ميکند،

وقتی تمام رنجهای ديروز ، به تقويم امروز انسان سنجاق می شود،

وقتی قطرات تند و ريز باران مصائب نمی گذارد مناظر آن سوی پنجره فردا ديده شود،

موافقت با روزگاری که سر ناسازگاری دارد، بهترين راه سرکوب آن است.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ،۱۳۸۳

حادثه و قانون

عشق حادثه است و جدايی قانون
پس حادثه آفرين باش و قانون شکن.

عشق حادثه است اما جدايی قانون نيست.
تمام قوانين را ما انسانها خلق می کنيم ولی اين قانون را کسانی خلق کرده اند که همواره دنبال حادثه ديگری می گردند. يک حادثه تازه با ماجراهای تازه. و با تجارب جديد که برای زندگی آينده مفيد باشد. چه پوچ خيالی........... 

برای خلق حادثه ديگر هم هزاران بهانه دارند که اگر يکطرفه به قاضی بروند حتما راضی برمی گردند. و هيچ کس نمی پرسد چرا؟؟؟؟ چون می دانند جوابی قانع کننده دريافت نخواهند کرد.

اگر جوابی هست تهی است مثل حباب، همچون احساس يک مجنون.
و آنان که حادثه آفرينند و قانون شکن پاسخ خود و عشق خود را ميدانند. آنان پويندگان عشقند و وفادار، همچون پروانه. همچون عشق مادر به فرزند که ازلی است و ابدی.

آري، اينان جاودانانند در قلب انسانهای نيک.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ آذر ،۱۳۸۳

جست و جو

زيبايی را در تو جست و جو ميکنم....
من به دنبالت هستم اما تو را نمی يابم////////// 

بايد جست و جويت کنم
تا هميشه
تا وقتی ابديت به کمک آيد
و ياد تو با آشيانم پيوند بگسلد.........

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸۳

عقرب و قورباغه

روزی قورباغه ای کنار نهری نشسته بود. عقربی به او گفت : می خواهم از نهر بگذرم اما شنا بلد نيستم. ممکن است مرابر پشت خود تا آن سوی نهر ببري؟

قورباغه گفت: تو عقرب هستی و عقرب ها قورباغه ها را نيش ميزنند.
عقرب گفت: چرا نيش بزنم؟ من می خواهم به آن طرف برسم.
قورباغه قبول کرد.

درست وسط راه رسيده بودند که عقرب قورباغه را نيش زد.
قورباغه در حاليکه ازدرد به خود می پيچيد و آخرين نفسها را می کشيد گفت: چرا اين کار را کردي؟ حالا هر دو غرق ميشيم.

عقرب گفت: آخر من يک عقربم و عقرب ها بايد قورباغه ها را نيش بزنند.

از کتاب موفقيت

به نظر من اين مثال خيلی از موارد صدق ميکنه. خيلی ها نمی خواهند کار ناشايستی انجام دهند ولی اين رفتار جزو شخصيت اونهاست..........

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸۳

هديه ای برای تو

خواستم برايت هديه ای بفرستم. با خود گفتم، زيباترين و گرانبها ترين دارائيم را برايت خواهم فرستاد.

گل گفت:مرا بفرست كه مظهر زيبايی هستم.
ثروت گفت: مرا بفرست كه در هنگام گرفتاری ياريش دهم.
مهر گفت: چرا مرا نمی فرستی كه كانون محبت و دوستی هستم.
قاصد گفت: مرا بفرست كه حامل پيغامت باشم.
وفا گفت: پس مرا بفرست كه سرچشمه محبت و محور صميميت هستم.
دوا گفت: مرا بفرست كه اگر جراحتی دارد او را مرهم باشم.
اشك گفت: اگر مرا بفرستی دل سنگش را نرم ميكنم.
آه گفت: اگر مرا بفرستی او را بر سر رحم و عطوفت آورم.

من سر به زير............... در انديشه انتخاب بودم كه ناگاه دل به سخن درآمد و گفت: مرا هديه كن.

پيشنهادش را پذيرفتم و او را فرستادم. 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳

زيبايي

 

از زيبارويی پرسيدند، چگونه است كه صورتی چنين جذاب و وجودی چنين مهربان و لطيف دارد.

 

پاسخ داد:
             
برای زيبايی لبانم از گفتن حقيقت استفاده ميكنم.
              برای زيبايی صدايم از مهربانی كمك ميگيرم.
              برای زيبايی گوشهايم از گوش دادن به مردم ياری می جويم.
              برای زيبايی دستانم از بخشش مدد می طلبم.
              برای زيبايی احساسم از عشق استفاده می كنم.
              و برای آنانی كه دوستم ندارند دعا ميكنم.

                                       

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ آبان ،۱۳۸۳

نجوا

به ساده ترين بهانه در سكوت غوغايی برپاست.
و من چقدر نجيب نجوا ميكنم شما را ميان رنگ و دلتنگي.

آسمان ابری كه نويد بارانی زلال ميدهد
دلم را از شوق لبريز ميكند.

در اين غروب رمزآلود كه با هر گام صدای برگهای آتشين خزان بگوش ميرسد،
منم با دسته ای گل ياس و كوچه ای بی انتها و گام هايی آرام و لرزان كه برای ديدن آينده ، ثانيه ها را شمارش ميكند.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸۳

مهرباني

مهربانی را بياموزيم
فرصت آيينه ها در پشت در مانده است

روشنی را ميشود در خانه مهمان كرد
می شود در عصر آهن آشناتر شد
      
          سايبان از بيد مجنون، روشنی از عشق

می شود جشنی فراهم كرد
می شود در معنی يك گل شناور شد

دوستی را ميشود پرسيد
چشمها را ميشود آموخت
مهربانی كودكی تنهاست


مهربانی را بياموزيم.

اين شعر از كتاب رد پای روشن باران است. نويسنده احتمالا آقای محمدرضا عبدالملكيان است، ولی مطمئن نيستم.

فقط مطمئنم كه با مهربانی بسياری از فاصله های واهی با عشق پر ميشه و بسياری از مشكلات به ظاهر پيچيده رخت سفر هميشگی ميبندن.
ای ياور هميشه پايدار، مدد نما تا مهربان باشم. با تو، با او و با دنيای زيبايی كه فقط برای ما آرايشش دادي.   

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۳

او بهترين است

ممكن است همه كارها مطابق ميل تو نباشد
يا بخاطر ناملايمات، يا بخاطر چالش ها
اما تو شكرگزار باش.

وقتی زمان به سختی می گذرد
گله نكن
چه، خداوند قادر مطلق است و هماره عشقش همراه تو.

اگر فقط به خود و تواناييهای خود متكی باشی
و او را در خاطر نداشته باشی
شاديهايت كم كم محو خواهد شد.

او را به خاطر تمام شاديها و تواناييهايی كه به تو داده شكر كن
كه در اين صورت هر روز عشق او به تو بيشتر خواهد شد.

هيچ سلاحی مانند قدرت او نمی تواند هنگام مشكلات ياور تو باشد.
هر صبح ياری و عشق او را طلب كن
و به پيش برو، تا بی نهايت

و مطمدن باش قدرت لايزال او هماره پشتيبانت خواهد بود.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸۳

سکوت ۱۰ ساله

مدت زمانی بعيد است که کلمه ها هم ناتوانند و زبان قاصر.
گفته هايت را همه از ياد می برم اما تپش قلبم را نمی توانم.

حالا من هستم و همهمه سکوت و خاطره ده سال........
قلبم صاعقه است و دفترم تداعی عشق
عشقی فراموش شده..... و به پاکی اشک سحر.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳

اعتماد

امروز می خواهم از اعتماد به قولهای يگانه ترين همدم مطلبی بنويسم.

يه روز يک کوهنورد تو زمستون ميره کوهنوردی و می خاسته تا جايی که ميتونه بالا بره.  زمين پوشيده از برف و هوا بسيار سرد. کم کم هوا تاريک ميشه و اون تصميم ميگيره جايی اطراق کنه تا صبح.
يکباره طناب از ميخ جدا ميشه و اون ول ميشه بين زمين و آسمون. چون هوا تاريک بوده نميتونسته ببينه کجاست و تا زمين چقدر فاصله داره.
تنها کاری که ازش بر مياد اينه که تا صبح همين طور به طناب آويزان بموند. کم کم از شدت  سرما دستش بی حس ميشه و نگه داشتن طناب براش خيلی سخت ميشه. در همين شرايط طاقت فرسا نوايی بهش ميگه: طناب رو ول کن. ولی چطور اون ميتونست طناب رو ول کنه؟ دوباره همون صدا بهش ميگه، طناب رو ول کن. اما کوهنورد ميترسيد طناب رو ول کنه. با اينکه ميدونست اين آوا از جانب پروردگار است ولی قبول اين حرف در اين شرايط براش غير ممکن بود.
خلاصه تا وقتی تونست طناب رو نگه داشت و کم کم تا صبح يخ زد.

صبح روز بهد مردمی که از اونجا رد ميشدن جسد مردی رو ديدن که در فاصله ۱ متری زمين به طنابی آويزان يخ زده بود!!!!!!!!!!  

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸۳

عادات غير معمول

گاهی خوبه کارهايی بکنيم که بهشون عادت نداريم. مثل پنج شنبه سرکار رفتن..........

يه حس عجيب بهمون دست ميده.... يه جورايی احساس متفاوت داريم. 
از نشر خيلی از روان شناسان بزرگ، کسی موفق است که بتونه بدون انجام کاری عجيب هميشه حس طراوت داشته باشه و شاد باشه.

من در اطرافم همچين کسی رو نديدم. همه دچار نوعی روزمرگی هستيم. فقط کسانی که تغييری در زندگيشون پيش مياد که دلخواهشون است وضعشون از ماها بهتره.  تعدادشون هم متاسفانه زياد نيست.

خود من کتاب هايی در اين زمينه مطالعه کردم و خيلی روی خودم کار کردم ولی اين حس طراوت را اون طور که بايد ندارم.  دليلش رو هم ميدونم.. باز جای شکرش باقی است.  (ببخشيد که نوعی راز يه حساب مياد)

بياييد يه کاری بکنيم......... من به خيلی بلاگها سر ميزنم. يا اسمشون يا نوشته هاشون حاکی از نوعی غم است. يه جدايي، يه حس خالی بودن و يه حس سرگشتگی. فکر ميکنين چی کار کنيم کمی حال و هوامون عوض بشه؟
مشتاقانه منتظر گوهرهای شما هستم. همتون رو دوست دارم..........

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸۳

هدف

تعيين هدف پايه همه موفقيتهای زندگی و اولين قدم برای تبديل ذهنيت به عينيت است.

اين سخن آقای رابينز است. من شخصا اين جمله را تجربه کرده ام. بدون هدف بودن و سرسری زندگی رو گذروندن مارو به هيچ جا نميرسونه. خوشبختانه من به موقع  تغيير جهت دادم...........

اما هميشه فکر ميکنم اهداف غير قابل دسترسی را چه کنيم؟ اونها رو به راحتی کنار بگذاريم و اهداف ديگری رو دنبال کنيم يا سخت تلاش کنيم و نيرو و وقت زياد صرف کنيم و منتظر بمونيم. شايد به هدف برسيم و شايد هم نرسيم............. و اگر نرسيم خيلی دردناک است.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸۳

دلتنگی

من اينجا بس دلم تنگ است

ميدونين دوستام که من کارم رو عوض کردم. نزديک دو ماه ميشه.
ولی هنوز هم دلم برای ميتسويی تنگ ميشه.
محيط اونجا خيلی دوستانه بود. اينجا هم خوبه  فقط غير از من هيچ خانم ديگه ای نيست.

مديرم در ميتسويی گفته من ديگه نرم اونجا.
جريان اينه که من به همه دوستانم حقوقم را در شرکت جديد گفتم و اونها هم تند و تند با مديرانشون صحبت کردن و خواستن حقوقاشون زياد بشه . خلاصه کاسه کوزه اين کارها سر من شکسته!!!!!!!!!  

من سه هفته پيش رفتم اونجا. فقط می خواستم دوستام و ببينم. حالا چجوری به گوش مديرم رسيده بود خدا ميدونه.........
اون هم به همکارم گفته به من بگه که ديگه نرم اونجا.  

مسئله اينه که اونها تحت هيچ شرايطی حقوق را زياد نمی کنن. ولی از اين ناراحتن که چرا من باعث شورش شده ام.........

خلاصه من بايد جوری برم اونجا که رئيسان چشم بادومی نفهمن.........

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۳

طراوت

زندگی پر است از طراوت و عشق.

و کجاست آدمی که قدر بداند اين همه زيبائی را.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳

کار يا تفريح

همه ميگن کار تفريحه. سرگرميه....... يعنی بی کاری بی تفريحی است.

پس چرا وقتی می خواهيم تفريح کنيم ميريم سينما، پارک، مهمونی...........
تا حالا تناقضی از اين بيشتر ديدين؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸۳

واژه

  1. عاشقانه ترين واژه ها را برای تو می سرايم.
  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ،۱۳۸۳

من اومدم!!!!!!!!

بالاخره پيدام شد............
خيلی خوشحال شدين؟؟؟؟؟

من مدت طولانی به اين سايت دسترسی نداشتم. از اين به بعد سعی ميکنم بنويسم. البته بسيار پربارتر....................

گاهی می خواهم به اندازه يک دنيا بنويسم ولی مطالبم در کلمات نمی گنجه. مثل شناگرا شيرجه ميزنه بيرون از کلمه.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳

من اومدم!!!!!!!!

بالاخره پيدام شد............
خيلی خوشحال شدين؟؟؟؟؟

من مدت طولانی به اين سايت دسترسی نداشتم. از اين به بعد سعی ميکنم بنويسم. البته بسيار پربارتر....................

گاهی می خواهم به اندازه يک دنيا بنويسم ولی مطالبم در کلمات نمی گنجه. مثل شناگرا شيرجه ميزنه بيرون از کلمه.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳

من اومدم!!!!!!!!

بالاخره پيدام شد............
خيلی خوشحال شدين؟؟؟؟؟

من مدت طولانی به اين سايت دسترسی نداشتم. از اين به بعد سعی ميکنم بنويسم. البته بسيار پربارتر....................

گاهی می خواهم به اندازه يک دنيا بنويسم ولی مطالبم در کلمات نمی گنجه. مثل شناگرا شيرجه ميزنه بيرون از کلمه.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳

من اومدم!!!!!!!!

بالاخره پيدام شد............
خيلی خوشحال شدين؟؟؟؟؟

من مدت طولانی به اين سايت دسترسی نداشتم. از اين به بعد سعی ميکنم بنويسم. البته بسيار پربارتر....................

گاهی می خواهم به اندازه يک دنيا بنويسم ولی مطالبم در کلمات نمی گنجه. مثل شناگرا شيرجه ميزنه بيرون از کلمه.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳

من اومدم!!!!!!!!

بالاخره پيدام شد............
خيلی خوشحال شدين؟؟؟؟؟

من مدت طولانی به اين سايت دسترسی نداشتم. از اين به بعد سعی ميکنم بنويسم. البته بسيار پربارتر....................

گاهی می خواهم به اندازه يک دنيا بنويسم ولی مطالبم در کلمات نمی گنجه. مثل شناگرا شيرجه ميزنه بيرون از کلمه.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳

من اومدم!!!!!!!!

بالاخره پيدام شد............
خيلی خوشحال شدين؟؟؟؟؟

من مدت طولانی به اين سايت دسترسی نداشتم. از اين به بعد سعی ميکنم بنويسم. البته بسيار پربارتر....................

گاهی می خواهم به اندازه يک دنيا بنويسم ولی مطالبم در کلمات نمی گنجه. مثل شناگرا شيرجه ميزنه بيرون از کلمه.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ امرداد ،۱۳۸۳

تغيير

جمعه همه ترسيديم.  و آقايون بيشتر........... (خودم شاهد ترس بسياری از اونها بودم. طوری كه صداشون گرفته بود و شبها در حياط می خوابيدند.  ۰ )

پيام اين حادثه چی بود؟؟؟؟؟؟
برای خيلی ها يك حادثه طبيعی كه بايد مراقب باشيم.

و اما برای متفكران........ مثل جناب زوربا و محمدجواد و بقيه اساتيد.............
هيچ چيز اتفاقی نيست.

كمی فكر بايد.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ،۱۳۸۳

دوری و دلتنگي

دوستان عزيزم درود بر همگی .

متاسفانه كه مدت زيادی نتونستم آپديت كنم. و بسيار خوشحالم. چرا كه باعث شد بفهمم عزيران به من لطف دارند و منتظر هستند.

هميشه می گن ؛ دوری و دوستي. ولی دوريها خاطره ها رو از ياد می بره و حيف است خاطره های خوب محو بشه.   

و همچنان منتظر پيام مهربانيت هستم ای دوست. ای آفريدگار. ای هميشه در خاطرم جاودان. ای هر آنچه هست و همه آنچه نيست.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳

وحي

خدای را سپاس كه به ما وحی می كند.

اگر اين ارتباط پاك نيز وجود نمی داشت سرگردان ميشدم.
هرگاه بسيار دلتنگ ميشوم و تمنای ياری دارم به كمك می شتابد و سرنخی نشان ميدهد.

و ما نيازمند او هستيم و يارايش و راهنمائيش.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸۳

سراسيمه

ما در غوغاييم .
آرامش را خداحافظی گفته و در پشت در نهاده ايم.

و بی سامانيم در سراسيمگی دنيا.

آيا كسی حاضر است به من بگويد آلان آرامش را كجا نهان كرده اند؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ فروردین ،۱۳۸۳

دوست

همراه كيست؟ و دوست چه معنا ميدهد در روزگار بی وفايي؟
از وفاداران عذر می خواهم. چه آنان معنای بی وفايی ندانند.

 آنان كه هوشيارند و با ايام رفيق و يار ؛ خوب در يافته اند كه پاسخ محبت عشق است و پاسخ بی محبتی ...... چه چيزی است جز سرد شدن و بی اعتنايي.

و هرگز درنيافتم پاسخ سوالم را كه چرا بی وفايی ؟ تا وفا هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و انسان با محبت عجين است و عشق. 
آنانكه عاشقند و ابراز اين از خود بی خودی شادمانشان ميكند سيراب هستند. عشق خود را ابراز ميدارند چون زمانی دريافت داشته اند آنرا.

و آنانكه معنای عشق را درنمی يابند ؛  نه قادر به درك آن هستند و نه يارای عاشق بودنشان هست در دنيا چه تنهايند...... و چه تهی ميزيند.
به كار دنيا دل مشغولند و سرشاد كه ؟ امروز اين معامله سود فراوانی داشت و فردا با فلان وكيل قرار ملاقات دارم برای پس گرفتن منزلی كه..........

و اين نيست رسم روزگار ای ياران.
كه عشق سرآغاز هر چشمه است.......
و پايان هر رود.

نگذاريم بربايندش از ما.......

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ فروردین ،۱۳۸۳

همراه

خوبين دوستام؟؟؟؟؟؟؟

چقدر خوبه تلفن همراه به بازار اومد........
وقتی هيچ همراهی نداري خوب باهات بازی می كنه و پيغامت رو به همه ميفرسته كه:

؛آی آدميان كه در ساحل نشسته خوش و خندانيد........

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ،۱۳۸۳

سال نو مبارك

سلام به همه دوستان عزيزم.
اميدوارم امسال همه پروانه ای باشيد.

some people come & go in our lives
like passing ships nemaless faces or forgotten dreams
never meant to be part of our lives but they are

جای بسی تعجب است انسان را.
ای كاش آنان كه می آيند و ميروند و قرار بر اين بوده كه تنها بيايند و بروند
خاطرات را با خود می بردند....
و بهتر آنكه هيچ رد پايی بر برف خاطرات ما نمی گذاشتند.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ فروردین ،۱۳۸۳

سال گذشته

امروز سال گذشته را به ياد می آورم.دلم می خواهد برگردم به آن روزها.
با همه تلاشی كه انجام دادم و سختيش طاقتم را به تنگ آورد.

پس از سالها يكی از دوستان عزيز را يافته بودم. كاری داشت بسيار زياد و البته مشكل برای من.
و پذيرفتم: آنچنانكه مادری با كودكش تا صبح بيدار می ماند و همچنان پذيرای كودك است.

و تا توان داشتم كار را انجام دادم. چنين روزهايی فقط به دنبال كامپيوتر و نصب برنامه های مختلف بوديم تا دستگاه برای تعطيلات آماده شود.
انجام شد. اما نه آنچنان كه پيش بينی كرده بوديم و نه در زمان معين. 
من تمام توان را به كار برده بودم.

دست آخر آنچه شنيدم اين بود:
تو كار را نيمه تمام گذاشتي...... برنامه كاری مرا بهم ريختي.....

و كسی هرگز نفهميد چقدر تلاش كردم و كوشش نمودم. كمتر خوابيدم و سعی كردم كار را به انجام برسانم. اما هر كس توانی دارد. بايد به او می گفتم در توانم نيست اين همه كار در مدت كم. كاری كه در تخصصم نيست و فقط به خاطر تو انجامش ميدهم.  

چيزی بر زبان نياوردم. گله نكردم. فقط سكوت و احترام.

و كسی درك نكرد دل من چه بی صدا می شكند.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢

ولنتاين؟؟؟؟؟

چرا انتظار و چشم به راه بودن؟
يه گول زدن بزرگ.....
و همواره در خيال جشن گرفتن.

من از جنس زمينيانم و خواهان آسمانی بودن.
 انتظار بزرگی است ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می توانم تغيير دهم آنچه را دوست ندارم.....

چه اختياری هست برای دوست داشتن و آسمانی بودن و عشق؟
که من اختياری ندارم
و به اين می انديشم که تغيير دهم پيرامون را.............

اما
تا شقايق هست زندگانی
می بايد
(اينجا هم بايد؟؟؟؟؟؟؟؟؟  )

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٢

خاطره

شيشه پنجره را باران شست
چه کسی ياد تو را از دل من خواهد شست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ بهمن ،۱۳۸٢

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٢

ارزش

ديروز به اين فکر ميکردم که در حال حاضر چه چيزی در کشور ما ارزش و چه چيزی ضد ارزش است. 
همه ميدونيم که يک سری کارها و تفکرات خاص هميشه ارزش و يک سری هميشه ضدارزش هستند اما وقتی يک جامعه در عرض ۲۰ سال يا کمتر تغييرات زيادی پيدا می کنه؛ آيا همون اعمال و افکار ارزش باقی می مونند؟

يک مثال بسيار بارز ازدواج است. تا حدود ۱۵ سال پيش آقايی که می خواست ازدواج کنه می بايست خصوصياتی می داشت مثل تحصيل و عدم داشتن هرگونه اعتياد و اخلاق خوب و ترجيحا خانواده خوب. اينها از عمده ترين ارزشها بود.
برای دختر خانمها هم زيبايی (که البته کاملا نسبی است) و نجابت و خانواده خوش نام و ترجيحا تحصيل ارزش بود.
اما الان می بينيم چقدر همه چيز عوض شده و ارزشها طوری تغيير کرده که انگار نيم قرن رو پشت سر گذاشتيم. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پس ميشه گفت يک سری از ارزشها کاملا نسبی هستن و به شرايط جامعه بستگی دارن. مثل تحصيل؛ نجابت؛ ثروت و دزدی نکردن!!!!!!!!!! (خوانندگان محترم کاملا مستحضرند که دزدی فقط ضبط دزديدن و از ديوار مردم بالا رفتن نيست.)

آيا درسته که آقايی که تحصيل کرده است و خانواده خوبی داره اما ثروت زيادی نداره از ادامه تحصيل منصرف بشه و تمام اطلاعات علميش رو کنار بگذاره و فقط فکر اين باشه که چطور ثروتمند بشه تا بتونه يک زندگی معمولی رو اداره کنه. ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
متاسفانه وقتی روند جامعه اين طور هدايت ميشه و اکثريت قريب به اتفاق در تلاش برای رسيدن به يک هدف واحد هستن بحث درست بودن و درست نبودن زياد مطرح نخواهد بود؛ و در اين شرايط فقط هدف مد نظر قرار ميگيره.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ بهمن ،۱۳۸٢

غرور و تکبر

سلام به نيک انديشان بی غرور.
چندروز پيش مقاله ای می خواندم در مورد تکبر. کسانی که به خاطر برخی مواهب يا ارزشها به ديگران فخر می فروشند.

فکر ميکردم غرور داشتن برای چيست؟
به خاطر ماديات؟ که اول بايد مشيت خداوند باشه و بعد تلاش ما. درسته که بدون سعی امکان پول دار شدن بسيار اندک است اما تا جايی که به من ثابت شده فقط با تلاش نيز نميشه ثروتمند شد و به خواست خدا هم بستگی داره.
غرور برای زيبايي؟ که همه ميدونيم بر اثر بيماری و پيری و اتفاقات ناگهانی از بين ميره (البته خدا نکنه).
يا تکبر به خاطر شخصيت خانوادگی و اصالت؟ که اون هم از والدين داريم و خودمون برای بدست آوردنش کاری نکرديم و اگر هم اصالت نداشته باشيم نمی تونيم به هيچ وسيله ای بدستش بياريم. بر خلاف آنچه الان خيلی ها فکر ميکنند کسی که پول دارد هم اصيل است و هم با شعور و ..............

پس تکبر برای هرچه که باشه بی معنی است و انسان مغرور می خواهد جای چيزی رو که خالی است پر کند.
من اين جمله رو کاملا قبول دارم که ميگه؛ درخت هر چه پربار تر است سر به زير تر است.

گاهی انسانهايی رو می بينم که خداوند همه چی رو با هم بهشون عطا کرده و مواهب زيادی دارند ولی اصلا به ديگران فخر نمی فروشند.
يکی از اونها دوست ژنرال من است. بسيار انسان با شعور و فهميده ای است و از هيچ نظر چيزی کم نداره و در عين حال بسيار متواضع است.............
ای کاش می تونستم خيلی از خصوصياتش رو ازش ياد بگيرم و بکار ببرم.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ بهمن ،۱۳۸٢

اهداف بلندمدت

ديروز جلسه ای داشتيم با چند تن از انديشمندان و روشنفکران. به نظر من القاب زيادی ميشه به اين افراد و جمع اونها داد. اين کاملا سليقه ای است.

اهدافی که عنوان شد بسيار عالی و ارزشمندند. فکر ميکنم اگر دوستانم اين مطلب رو بخونند به کلمه اهداف ايراد بگيرند و نظرشون اين باشه که اين جمع فقط يک هدف داره ولی به نظر من فراتر از يک هدف است. در ابتدا اهدافی بوجود آمده که با پشت سر گذاشتن اونها ميشه به هدف نهايی رسيد.
در بحث تعيين هدف عنوان شد نيک شدن و تاثيرگذاري. ولی وقتی در موردش صحبت ميکنيم در عمل ميبينيم که بايد در بسياری از موارد بحث کنيم و به يک نتيجه واحد برسيم و پس از اون به دنبال هدف نهايی باشيم.

خواهشم از دوستانم اينه که اگر نظری دارند که حتما دارند برای من بنويسند تا بهتر و زودتر بتونيم به نتيجه نهايی برسيم.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٢

ارزش دوستي

سلام به همه خوبان.
دوستان خوبم؛ همکاران خوبم؛ خواهر و برادر خوبم و دشمنان خوبم.

هميشه فکر ميکنم ميتونم از دشمن خوب خيلی بياموزم. و هميشه دعا ميکنم دوست مقطعی نداشته باشم.
کسی که با من دوست نيست يادم ميده که چجوری انسان بهتری باشم و چطور دوست بهتری برای دوستانم.
من به دوستی و دوستانم خيلی اهميت ميدم و حاضرم براشون هر کاری ميتونم انجام بدم. اما متاسفانه گاهی موفق نميشم اين حس رو بهشون منتقل کنم.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ،۱۳۸٢

خوبی و بدي

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ دی ،۱۳۸٢

قصه مهربوني

روزی بود و خدايی و بنده هايی که هر کدوم چيزی از خدا می خواستن.

يکی از اونا خيلی بی تابی ميکرد................
قصش خيلی طولانيه.

فقط آخرش رو الان ميگم تا يه روز همه رو با دل سير براتون تعريف کنم.

اون خدای مهربون به اون بنده بی تاب نشونه هايی داد و گفت؛
بالاخره نوبت تو شد
حالا چی می خواهی که آنقدر بی تابي؟
بنده عجول فکری کرد و گفت: خدای من که از تو مهربون تر سراغ ندارم.
خيلی چيزا از تو می خواهم ولی ؛
مرا آن ده که آن به.

و با اين حرف به آرامشی ژرف نائل شد................
آرامشی وصف ناپذير که در قالب کلمات نمی گنجه............. 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٢

قصه نامهربوني

روزی بود و روزگاري..............
خدايی بود و بنده هايی............
چند تا از بنده های اين خدای مهربون که همه جا بود و کسی نميديدش با هم يک جا جمع شدند تا درددل کنند و از حرف دل هم با خبر بشن.

يکيشون به ظاهر دوست همه بود و همه يه کمی دوستش داشتن ولی چی بگم براتون؛ چه دوستی که کاری برای کسی نمی کرد؛ خيلی کارا ميتونست بکنه و نمی کرد............ همه رو برای خودش
می خواست و خودشم برای خودش می خواست.
يکی توي اين دوستا که همه با هم مثل چند تا خواهر مهربون بودن و رازدار هم بودن؛ اونو دوست داشت. فکر ميکرد اين آدم بدی نيست؛ فقط عصبانی است و غمگين. آخه روزگار تا حالا باهاش خوب تا نکرده........ پس رفتارش تقصير خودش نيست......... فکر ميکرد اون آدم خوبيه فقط بيشتر وقتا ناراحته.
اين آدم خوش قلب و مهربون با اون آدم غمگين و عصبانی بيشتر از بقيه دوستی ميکرد؛ براش هديه
می خريد...... غذا درست ميکرد.......... نوازشش ميکرد......... داد زدنش و تحمل ميکرد.........
روزگار می گذشت و می گذشت و اون آدم بدجنسه همون طوری بدرفتاری می کرد و دل دوستش رو
می شکست.

دوستای ديگش بهش ميگفتن؛ بالاخره تو می فهمی اين کارايی که ميکنی بی فايدس و پشيمون ميشي.................
اما اون آدم مهربون با خودش ميگفت: از محبت خارها گل ميشود    وز محبت سرکه ها مل ميشود

تا اينکه يه روز طوفان شد؛ همه جا تاريک شد و ديو درون اون آدم بدجنس بيدار بيدار شد.
غريد؛ داد زد و با فريادش همه جا رو سياه کرد.

و اون همون روزی بود که بالاخره دوست مهربونش فهميد دوستاش بهش راست ميگفتن و ؛
ذات بد نيکو نگردد آنکه بنيادش بد است             تربيت نا اهل را چون گرد کان بر گنبد است.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ دی ،۱۳۸٢

تازگي

باران است و اميد و نور
جملگی پيام آور تازگي.

تازگی هست و احساس و درخشندگي.

ای قادر مطلق؛ از تو تمنای ياری داريم و می دانيم تمنايمان را پاسخی است مستجاب.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٢

اميد و فردا

فردا خواهي آمد و صبح تازه خواهد شد.

آدميان مي گويند؛ هر صبح آغازي دوباره است
و مي بايد اميدوار بود.

من مي گويم؛ هر ديدار صبحي دوباره است و آغازي مبارك.
و بايد اميدوار بود و منتظر.
تو خواهي آمد و دل من آرام تر خواهد شد.

تو با شبنم و سحر هم سفري؛ پس هر سحر منتظر آمدنت هستم.   
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٢

آغاز سبز

سلام به تمام دوستانم.
کريسمس مبارک!

ميدونم اين جشن زياد به ما مربوط نيست اما آغازی است جاودان و هر جاودانی لايق تمجيد است.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ دی ،۱۳۸٢

فرشته ها

فکر ميکنم اکثر شما با کتابهای خانم پاندر آشنا باشيد.
يکی از کارهايی که ايشون توصيه ميکنن اينه که به فرشته های مختلف نامه بنويسيد و ازشون بخاهين در هر زمينه ای کمک کنند.

فکر ميکنم کاری موثر است؛ يک جور گردآوری انرژی است که اگر تداوم داشته باشد حتما موثر خواهد بود.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸٢

عاقبت کار

زيبا کمکمان کن.
چند روز است مشکل جديدی برای دوستم پيش آمده. همان دوستی که قبلا هم مشکل داشت.
نميدونم چرا چند وقت است همش براش گرفتاری پيش مياد؛ چون زياد صحبت هم نميکنه نميشه براش کاری کرد يا حداقل با صحبت آرومش کرد.

به نظر من که چند سال است ميشناسمش به خودش غره شده. فقط ميگه من همه موفقيتهايم رو بدست آوردم؛ من اين کارو کردم؛ من.............
ولی خدا روزی رو نياره که بخاد کمی مارو گوش مالی بده. اون وقت می فهميم هرچه داريم از اوست.

ای زيبای جاودان؛ تمنا دارم ياريش کن.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢

ملاقات

سلام .
روز پنج شنبه ملاقاتی داشتيم در مورد فرهنگ و معنی آن و طرز تغيير آن.
نکته ای که برای من جالب بود اين که برخی از مدعوين عقيده داشتند فرهنگ فعلی ما مشکل زيادی نداره و ما ميتونيم با کارهايی که می کنيم با اين فرهنگ کنار بيايم.

اما من اينطور فکر نمی کنم. در حال حاضر ما نه شرقی هستيم و نه غربي. يک نسل ميانی هستيم که می خواهيم از فرهنگ غرب بهره بگيريم اما تمام امکانات اونها رو نداريم و والدين بيشتر ما ها هم اجازه نميدن کاملا پيرو باشيم.
اما اصل مطلب اينکه چرا ما خودمون فرهنگ ايجاد نکنيم؟ چرا پيرو شرق يا غرب باشيم؟

لطفا روی اين مطلب فکر کنيد و نظراتتون رو برای من بنويسيد.

متشکرم.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸٢

دوباره اومدم.......

سلام دوستان خوبم.........
چند روز دسترسی به وبلاگ نداشتم. خيلی دلم براتون تنگ شده بود.

از ديشب بارون ميباره. حيف نيست ما الان پشت ميز کار نشستيم و با کی برد کار ميکنيم؟

بهتره همه چی رو رها کنيم و بريم دنبال دل خودمون که خيلی وقته سری بهش نزديم.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٢

کمک يا خودخواهي؟

زيبايان و معتمدان؛
ميدونين که يک طرحهايی هست که برای کمک به برخی از انجمنهای خيريه هست؛ مثل انجمن بيماران کليوی و ... .
فکر ميکنيد شرکت در اين طرحها خودخواهی است يا کمک به اونها؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ آبان ،۱۳۸٢

آخه من و فکر کردن؟

سلام بر با وفايان.
آخه ژنرال؛ من و فکر کردن.؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 چيزی که به نظرم درست برسد انجام ميدم. خيلی وقتام با تو مشورت ميکنم ولی فکر ميکنم تصميم نهايی رو هر کس خودش بگيره بهتره.
تازشم گاهی دوست نداری با من در مورد بعضی چيزا مشورت کني؛ درسته؟؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٢

فکر می کنم...

خوب که فکر می کنم
نمی فهمم دليل اين همه سپيدی برف را

خوب که فکر می کنم
نمی فهمم دليل تلخی حقيقت را.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

مرسی دوستام

سلام دوستای خوبم.
از اين همه اظهار لطفتون متشکرم.

از همتون خواهش ميکنم در اين ماه پر برکت همه رو دعا کنين؛ مخصوصا کسانی که مشکل دارن.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢

مسئوليت

آيا مسئوليت پذيرفتن هميشه خوب است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر خسته بشيم بايد چه کار کنيم؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢

ثروت

تا حالا فکر کردين ثروت يعنی چي؟
ثروت برای هر کس چه معنايی داره؟؟؟؟؟؟
برای کسی يک پرايد؛ برای ديگری يک پورش و برای کس ديگر هواپيمای شخصي.
اگر بخام همه رو بنويسم هممون حوصلمون سر ميره.

دوستام ميدونن که من آدم مادی بودم. در خيلی از مسائل در درجه اول يا دوم جنبه ماديش رو در نظر ميگرفتم. خوشبختانه با شرايطی که برام پيش اومد به خيلی يا شايد همه چيزهايی که می خواستم رسيدم. نکته مثبتش اينه که خودم شرايطش رو فراهم کردم نه خانوادم. بنابراين هم حس بدست آوردن دارم و هم حس خود بدست آوردن و لذت بردن.

حالا پس از چند سال به اين نتيجه رسيدم که :ماديات زندگی رو راحت ميکنه ولی خوشبختی نمی آره. تازه فقط جنبه مادی زندگی رو راحت ميکنه. اما وقتی همه اينها رو خودت تجربه کردی به اين نتيجه ميرسی که؛

لطفا نظراتتون رو برام بنويسين. مرسی

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

طرح زندگي

سلام دوستان عزيزم.
چند روز غايب بودم. راستش در يک سمينار شرکت کرده بودم....... بسيار آموزنده بود.

البته با توجه به چيزهايی که شنيده بودم انتظار خيلی بيشتری داشتم. اين مطلب برام زنده شد که چقدر در زندگی با انتظارات و توقعات مختلفی وارد کاری ميشيم؛ مثل يک ارتباط دوستانه جديد؛ محيط کاری که خيلی تعريفش رو شنيديم؛ زندگی مشترک و ........
اما وقتی واردش ميشيم ميبينيم نيمی از انتظاراتمون برآورده ميشه.

نميشه به خاطر اينکه توقعمون چيز ديگری بود اون کار يا دوستی يا زندگی رو رها کنيم. بلکه مهمترين کاری که به نظر من ميشه انجام داد اين است که شرايط رو کاملا درک کنيم و حداکثر سعيمون رو بکار بگيريم تا از اين موقعيت به نحو احسن استفاده کنيم. 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٢

جوانمردي

و رسم جوانمردی اين نيست که می خوريم و به عهد بسته وفا نکنيم.
جوانمردان را با هم پيوندی است نا گسستني.

می خوريم و حق گوييم و خوش باشيم
که در طريق ما نيست مردم آزاري

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٠۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

شادابي

سلام به همه لطيفان و زيبايان.
امروز ميل دارم مطلبی رو که نوشتم در وبلاگ بنويسم و منتظر دريافت اظهار نظرهای شما هستم.

تو را چگونه خطاب کنم؟
دوست يا مدير
مهربان يا زيبا
بلند قامت و بی پروا
عاشق و نگران
حساس يا پشيمان
وفادار يا گوشه نشين
تکيه گاه يا تکيه خواه
اميدوار يا نااميد از هر انسان
سردار و رشيد
مغرور يا مطمئن
پرراز يا سر به مهر
انسان يا ماورای آن
بی تفاوت يا همدردمان
استاد و عزيز
لطيف يا غريب
حزين و غمين
شاد و شيوا
اولين يا آخرين؟ 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٢

تغيير

سلام دوستام............. من خوبم شما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستش رو بگم خيلی هم خوب نيستم...... آخه حال يکی از دوستام خوب نيست و براش ناراحتم.

نميدونم چی کار ميتونم براش انجام بدم که بهتر بشه. آخه خودش بايد تصميم بگيره. خودش بايد با وضع موجودش کنار بياد ولی براش خيلی سخت است.
تا دو يا سه سال پيش وقتی کسی ميگفت؛ گاهی ما کاری ميکنيم که يک عمر بايد تاوانش رو بديم زياد باور نميکردم و عقيدم اين بود که بالاخره هر چيزی راهی داره و ميشه جبرانش کرد. اما الان به اين نتيجه رسيدم که واقعا همين طور است. اگر کسی مقاوم نباشه و نتونه خودش رو از مشکلش نجات بده کم کم روحش کدر ميشه. شفافيت نداره و اين کاملا در چهرش نمايان ميشه. حالا اگر اين شخص دوستت باشه و تو هميشه نگرانش باشی که بدتر............ و بدتر از همه اين که نتونی کاری براش انجام بدي............

ای خالق کل فقط از تو ياری می طلبم.
 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٢

دوست

از دوست نبايد بيش از آن خواست که از نسيم صبح و بوی گل توقع داريم.
و هرگز بيش از اين از دوستانم توقع نداشتم گرچه اين خود انتظار زيادی است.

از نسيم صبح توقع داريم شادابمان کند و بوی شب را بزدايد.
از گل توقع داريم هماره خوش بو باشد و با عطرش خاطره عشق و همچنان عشق را برايمان زنده کند.

و بلند اقبالی من آن است که دوستانی دارم به طراوت گل و به لطافت شبنم و نسيم صبح.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٢

زندگی چيست؟

از غمها آوازی می ماند
از اميدها کلمه ای
و از زندگی شعری

از غمها آوازه ای
از اميدها ياسی
و از زندگی خاطره اي

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٢

خاطره ۹ سال

امروز روز بسيار خاطره انگيزی است. خاطره های خوب و البته بيشتر بد.
قضيه برميگرده به ۹ سال پيش. اتفاقی که اون روز برای من افتاد هنوز هم مثل زنگ در فکرم صدا داره و هرگز نميتونم فراموشش کنم. وقتی درگيرش بودم بسيار بهم سخت گذشت ؛ ولی شيرين هم بود و من ترجيح ميدادم به خاطر هدفی که داشتم همه ناملايماتش رو به جان بخرم. بهای بسيار سنگينی پرداختم (البته از نظر روحي) ولی الان که ۸ سال است ماجراش تموم شده فکر ميکنم با همه فشارهای عصبيش تجربه بسيار گرانبهايی بدست آوردم.
هممون ميدونيم تجربه گرانبها آسون بدست نمياد ولی گاهی نميتونيم همه سختيش رو تحمل کنيم.

هر سال اين روز من حال بسيار عجيبی دارم. احساس مبهمی شامل پشيماني؛ تکرار مجدد همه چيز به صورتی ديگر و با تجربه ای که الان دارم؛ رها کردن فکرم درباره اون همه ماجرا در ۸ ماه؛ ....................
راستی چرا گاهی اين طور ميشه؟ اگر من ۸ مهر ۷۳ با دوستام بيرون نميرفتم (حالا به هر دليلي) اصلا ماجرايی پيش نمی آمد ولی بايد من اين تجربه را بدست می آوردم. الان دليلش رو ميدونم ولی حتی تا ۲ سال پيش هم اثرات منفی اين ماجراها از ذهنم پاک نشده بود......................

به قولي: ای کاش که جای آرميدن بودي... 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

 

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢

سلامت باشی دوستم

هميشه شنيديم که سلامتی بسيار گرانبها است. تا از دست نديمش قدرش رو نميدونيم.
اين رو بارها خودمون تجربه کرده ايم. با يک سردرد يا دندون درد يا سرما خوردگی قدر سلامتی رو فهميديم.

هميشه فکر ميکنم کی قدر زندگی رو می فهميم؟ اين روزهای تکراری که بسيار با ارزشند و يک لحظه اش دوباره به دست نمی ياد رو چه بايد بکنيم؟ فقط بگذرونيمشون؟؟؟ يا کاری کنيم کارستون که جاودانه بشيم؟
آخه جاودانگی برای ما انسانهای گمنام به چه درد ميخوره؟ با شرايط محدودی که داريم چطور جاودانه بشيم؟
فقط ميدونم بايد کاری کنيم که حداقل خودمون از خودمون راضی باشيم و پس فردا نگيم
ای کاش اين کارو ميکردم که اين طور ميشد................

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

خاطره

متاسفانه پيغام قبليم خراب شد.
امروز ناهار مهمون شرکت بوديم. هرازگاهی به مناسبتی مارو مهمون ميکنن و حسابی خجالتمون ميدن.
اين مرتبه دوم بود که ژنرال تو مهمونی نبود. جاش خيلی خالی بود.
هروقت باهم بوديم ژنرال از همه غذاها تست ميکرد و کلی می خنديديم. واقعا اين جور وقتا جاش برای من خيلی خالی است.

واقعا فقط از ما يه خاطره ميمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پس چرا اين همه بی عدالتي؟ نا مهربوني؟ چرا نا مهربوني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

خاطره

آب ميرود و شنزار می ماند

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

خاطره

آب ميرود و شنزار می ماند

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

خاطره

آب ميرود و شنزار می ماند

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

خاطره

آب ميرود و شنزار می ماند

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

خاطره

آب ميرود و شنزار می ماند

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

خاطره

آب ميرود و شنزار می ماند

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٢

آرامش

خداوندا به من آرامش عطا کن تا درست زندگی کنم.
به من آرامش عطا فرما تا تصميم عجولانه نگيرم و بازی را از دست ندهم.
ای خالق هستی آرامشی خواهم همراه با اعتدال. همراه با فکری آزاد.
چه بازی زندگی سخت است و طاقت فرسا.

نمی خواهم پس از طوفان شاهد بهم ريختگی همه چيز باشم.
و نمی خواهم طوفانی به پا شود؛ چه طوفان را گريزی از بهم ريختگی نيست.
و فردايی می خواهم همراه با صلح؛ دوستی و آشنايي.


 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٢

علی (ع)

پس فردا تولد يا ولادت حضرت علی است. روز بزرگی است برای من. چرا اين روزها برای همه مسخره شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ يعنی اعتقاد بی اعتقاد؟
من باور دارم اگر ما به وجود مثلا يک درخت اعتقاد داشته باشيم و در دلمون براش درددل کنيم و به نوعی خواسته ای ازش داشته باشيم حتما جوابمون رو ميگيريم. اين يک باور است.
پس حالا که اينطور است پس چرا پس فردا دعا نکنيم؟

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

حال بد

چرا حالم خوب نيست؟ چرا از دست همه عصبانيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بايد خونسردی خودم رو حفظ کنم؟‌

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸٢

رويا؟

رويا ميتونه نشانه باشه؟؟؟؟؟؟؟؟ آيا جادو وجود داره؟ اگر هست ممکنه کسی ما رو جادو کرده باشه؟
چطوری بايد از بين ببريمش؟؟؟ روزی و درآمد ما از پيش تعيين شده يا ما با تلاش درآمد کسب ميکنيم؟
ازدواج قسمت است يا خودمون تصميم ميگيريم؟؟؟ اگر با چشم باز جلو بريم و همه جوانب رو در نظر بگيريم حتما موفق ميشيم؟ برای هر کسی جفتی هست؟؟؟؟؟؟؟ اگر هست چرا بعضی ها اصلا ازدواج نمی کنند؟ يا چرا اکثر آدما خوشبخت نيستند؟؟؟؟؟؟ خداوند گفته من برای هر يک از شما جفتی آفريدم که با او به آرامش برسيد. پس وقتی يک زوج آرامش ندارند جفت هم نيستند؟ پس چرا ازدواج کرده اند؟؟؟؟
روياهای ما کی به حقيقت ميپيوندن؟ پس از مرگ سهراب؟؟؟؟؟؟؟ وقتی که ديگه فايده ای نداره و بود و نبودش يکی است؟ چرا ما در اين خانواده به دنيا اومديم؟ چرا در خاندان سلطنتی انگليس يا در خانواده بسيار فقير يک معتاد متولد نشديم؟؟؟؟؟
مطمئنا اگر به جواب اين سوالها پی ببريم بسيار آرامش پيدا ميکنيم ولی چه کسی پاسخگو خواهد بود؟

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ٩:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٢

نشانه

من به نشانه ها اعتقاد دارم. همانطور که در کتاب کيمياگر نوشته شده. اين کتاب يکی از کتابهای مورد علاقه من است. تا حالا سه بار خواندمش. هر بار که می خونمش مطلب جديدی ياد ميگيرم.
اطراف من نشانه زياد است. رويا هست. عمل خودم و عکس العمل اطرافيانم که خيليهاش نشانه است.
اما چطور ميشه اينها رو تشخيص داد؟ چطور ميشه از روی اينها درست رفتار کرد و زندگی موفقی داشت؟

نشانه بسيار است ولی فهميدنش مهم است. زندگی درست داشتن طبق اون نشانه ها مسئله ای است که بايد خيلی بهش اهميت داد. امروز قلمم خوب نيست و تمرکز ندارم ولی فقط ميدونم

.When I cry I see you in my tears, but I clean my tears therefore no one can see you

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٢

رويای دلپذير

راستی چقدر بعضی روياها شيرين هستن. امروز صبح زود خواب بسيار شيرينی ميديدم که اصلا دلم نمی خواست بدار بشم. با اينکه خواب بودم احساس ميکردم اين فقط يک روياست و فقط فکر اين بودم که به اين زودی از خواب بيدار نشم.
اما از اونجايی که اغلب خوشيهای من مقطعی هستن ساعت زنگ زد و بيدار شدم.
نميتونم بگم چقدر عصبانی شدم. اما بيشتر فکر ميکنم اميدم رو بر باد رفته ميديدم و اين دليل عصبانيت من بود.

چند شب پيش هم باز رويايی بسيار زيبا داشتم که عملا در خواب از آدمای اطرافم ميخواستم که بذارين من همينجا و در رويا بمونم؛ اما متاسفانه باز هم بيدار شدم.
اما به خاطر همين روياها هم بسيار ممنونم. چون وقتی از خواب بيدار ميشم احساس سبکی ميکنم و هميشه اميدوارم که روزی به همين زودی همشون واقعيت پيدا کنند.

از قديم گفتن آرزو بر جوانان عيب نيست؛ البته اگر هنوز جوون باشيم............

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٢

به ژنرال

ما (من و ژنرال) مدت زيادی دوستان خوبی بوديم. هنوز هم هستيم ولی ژنرال نسبت به يک مسئله حساسيت فوق العاده داره. البته چون دليلش رو ميدونم بهش حق ميدم.
حرفی هم بهم زده که اصلا نميشه هضمش کرد ولی من ميذارمش به حساب اينکه دوستم از بعضی چيزها مطمئن است که اصلا واقعيت نداره. ممکنه يه زمانی اينطور بوده ولی الان اينطور نيست.

ژنرال دوستم؛ من حسرت نمی خورم. فقط اين چيزايی که مينويسم دليلش اينه که نميدونم قوانين اين دنيا چيه و گاهی اعصابم رو بهم ميريزه. اين چيزا دليل اين نيست که من قصد بدی دارم (همونی که تو فکر ميکنی) يا باعث حسرت خوردن من شده.
من هنوز نتونستم حرف تورو فراموش کنم. آخه رو چه حسابی اين حرف و زدي؟ از وقتی از اينجا رفتی ما نتونستيم در مورد اين مساله حرف بزنيم و تو فکر ميکنی من نيت بدی دارم. اصلا اينطور نيست.
من در مورد خيلی چيزا با تو مشورت ميکردم و نظرات تورو قبول دارم. حالا اگر تو اصلا نميخواهی هيچی بشنوی ميل خودت است. فقط اين رو در نظر بگير که از بعضی چيزا خبر نداری و اين باعث ميشه تصورات ديگه ای داشته باشي.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢ شهریور ،۱۳۸٢

بارون

ديشب بارون می اومد ولی برخلاف همه عاشقا من ياد عشقم نيفتادم. آخه عشقی نيست و محبتی و آشنايی همراه.
فکر کردم اين بارون دليلی است بر اينکه من ميرم شمال. ولی گاهی من شانس خودم رو با شانس رشتيها ( با معذرت از اونايی که منظورم نيستند) اشتباه ميکنم.
مارو چه به تفريح و شادی و محبت!!!!!!!!!!!!!!!

روزگار غريبی است نازنين.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۸:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٢

هوای تازه

خسته ام از اين بيهودگی
                                   ميداني؟
پريشانم از اين روزمرگی
                                   ميداني؟
يارای رفتنم نيست و پای ماندنم
                                                ميداني؟
همدمی نيست برای شادی و غم
                                                ميداني؟
چه نااميدم از اين روزگار ناسازگار
                                                ميداني؟
و چه بازی نافرجامی آغاز کرده ام در دنيا
                                                         ميداني؟
بيا همه چيز را رها کنيم و آزاد شويم از اين بازی نازنينم
                                                                            ميداني.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٢

دوست خوب

از قديم گفتن: دوست خوب از همه چيز بهتره. هرچی از مدت دوستی ميگذره روابط عميق تر و صميمی تر ميشه. نکته ای که برای من جالبه اينه که دوستی عمق نداره. صميميت رو نه ميشه تعريف کرد و نه ميشه بگی آخرش کجاست.

درست مثل دريا؛ مثل محبت مادر؛ مثل آسمون و مثل عشق. ميدونم که همه با سه تای اولی موافقن ولی در مورد آخر شک دارن. خودم هم شک پيدا کردم. خيلی وقته. حالا سالهاست عشقی نديده ام......... و ايمان دارم که اقبال بلند را لياقت بايد.

 

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٢