سال گذشته

امروز سال گذشته را به ياد می آورم.دلم می خواهد برگردم به آن روزها.
با همه تلاشی كه انجام دادم و سختيش طاقتم را به تنگ آورد.

پس از سالها يكی از دوستان عزيز را يافته بودم. كاری داشت بسيار زياد و البته مشكل برای من.
و پذيرفتم: آنچنانكه مادری با كودكش تا صبح بيدار می ماند و همچنان پذيرای كودك است.

و تا توان داشتم كار را انجام دادم. چنين روزهايی فقط به دنبال كامپيوتر و نصب برنامه های مختلف بوديم تا دستگاه برای تعطيلات آماده شود.
انجام شد. اما نه آنچنان كه پيش بينی كرده بوديم و نه در زمان معين. 
من تمام توان را به كار برده بودم.

دست آخر آنچه شنيدم اين بود:
تو كار را نيمه تمام گذاشتي...... برنامه كاری مرا بهم ريختي.....

و كسی هرگز نفهميد چقدر تلاش كردم و كوشش نمودم. كمتر خوابيدم و سعی كردم كار را به انجام برسانم. اما هر كس توانی دارد. بايد به او می گفتم در توانم نيست اين همه كار در مدت كم. كاری كه در تخصصم نيست و فقط به خاطر تو انجامش ميدهم.  

چيزی بر زبان نياوردم. گله نكردم. فقط سكوت و احترام.

و كسی درك نكرد دل من چه بی صدا می شكند.

  
نویسنده : سحر ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٢